ماساژ
از اینکه به بدنها دست بزنم بخصوص توی اون شرایط بدم نمیاد ... وقتی بهمون پیشنهاد شد پذیرفتم ...کمپ هایی که برای زاِئرها دایر شده بود برای پیاده روی ها...(یعنی به همون اندازه که موافق پیاده روی کربلا هستم ...مخالف پیاده روی برای حرم امام رضا م) من ساعت 3ونیم رسیدم و گروهی که اونجا بود مرد بود...که بعد...
من به تو دلخوشم...
    اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکنوين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور #حافظ عزیز  جمعه بازار...ذهن منه این روزا...گشت میزنم...می چرخم.. زمین می خورم... بلند میشم...ادامه میدم. #کامنت غیرفعال
تاهنوز...
بعد از تو تا همیشه شب ها و روزها بی ماه و مهر می گذرند از کنار ما اما ... پشت دریچه ها در عمق سینه ها خورشید ِ قصه های تو همواره روشن است ... "فریدون مشیری" پ ن: ... تو خش خش همین برگای زرد و نارنجی...یک نفر جاموند میون دستام...یک نفر... #زندگی من..بود برچسبها: یاد تو می وزد
من اسمشو گذاشتم بهانه...
شبیه دختربچه ای که افتاده تو دل تاریکی ودرو دیوار کوچه ها هراس تو دلش انداخته... هراس دارم از گم شدن... پ ن: ...قضاوت شدن همیشه سخته...درد داره...دردش میرسه به استخوان... +بعضی چراها بهتر تاهمیشه باقی بمونه... اینجوری یاد میگیریم حرمت بزاریم برای دوستی هامون.. +...ابرا دلاشون پر شده بود...بارون گرفت...
روز موعود :))
صبح یکشنبه ست...همون روزی که قراره بپرم بالا :)) مثل روزهای قبل ساعت 6 شروع شد...دیروز به دوستی باخنده گفتم میدونم اتفاق خاصی نمی افته... الان که دارم تایپ می کنم حس خاصی ندارم انقدر که این روزا بدترین حالتهای ممکنو تجسم کردم و امروز انگاری کاملا ر
:))
بنویسم دلم تنگگگ شده بود ی عکس بزارم برا پست هام...این کلا فقط برای ذوق خودمه بعله :)) ...ادامه... /// امسال به طور جدی تصمیم گرفتم از کالای ایرانی استفاده کنم... اصلا ی عرق خاصی پیدا کردم و نمی تونم روش کنترل داشته باشم... ... الان دیگه خانوادم میدو
ی روز..دو روز...چند روز؟
ساعت حدود 9ونیم شب...هوا کمی خنکه...طبقه بالای کافه..کنار یک گلدون شمعدونی به رنگ صورتی...روبروی هم نشستیم...میز کناریم خالی شده با یک لیوان نیم خورده...از پشت سرم صدای شرشر اب میاد...به هویج بستنی روی میز نگاه می کنم...هیچ میلی بهش ندارم..ماری کوری اصرار داشت شکلات بخوریم...#شکلات های اینجا عالی #....
آهای خبردار...
جلو آینه ایستادم و موهامو می بافم...همایون از گوشیم داره پخش میشه...((اهای غمی که مثل ی بختک رو سینه ی من شده ای اوار...از گلوی من دستاتو بردار...دستاتو بردار)) پنجره اتاقم بازه...صدای یاکریم از پشت پرده میاد...اونم بی قرار می خونه ؟ یا من خیلی بی قرارم...آلرژی که از رفت و امد این کوچولوها گرفته بود...
کوچ
یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدم های گذشته نداری، دیگه می تونی واسه همشون آرزوی خوشبختی کنی؛یه جور رهایی و بی احساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمی کنی، به همه لبخند می زنی و از همه چیز ساده می گذری.مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم سِرشدگي #روزبه_معین#دارم ...
دود میشی...
دلهره دارم...هرچقدر به جلو پیش میرم این دلهره بیشتر میشه...گاهی حس می کنم برخی چیزها وجود ندارند درحالی که وجود دارند... مثلا سخته فکر کنم هستن ...دارمشون...و اینقدر نزدیکن ...این فکرها منتهی میشه به این جمله ی همیشگی :چرا که نه...!!!!بعد کمی اروم میشم...میتونم راحت تر کوچه ها رو کز کنم و خیال کنم د...
من هم یک گمشدم...
من امروز صبح باصدای یاکریم از خواب بیدار شدم...اصلا دوست نداشتم فکر کنم شاید بدنبال گمشده ای که الان اروم کنار من نشسته...اما هرچه بود بی قرار می خوند...///این جوجه از دیشب مهمون اتاق من شده بود...شیطنت داشت...ناز داشت...لوس بود...روی شونم می نشست... بین موهام می گشت...گاهی زیر تخت...گاهی زیر پتو......
غذاتونو بخورید اینها بهانه ست :))
تاحالا برای کسی که دوسش ندارین غذا پختید؟به نظرم یکی از سخت ترین کارهاست...خودم به این باور رسیدم که احساساتم تاثیر مستقیم میزاره روی طعم..مزه دسر یا غذایی که درست می کنم...این احساسات روی شکل گیری مواد کنار هم تاثیر میزاره (البته اگر شما زمان پخت..به پچ پچ های در گوشی هویج و فلفل دلمه ای که درحال پ...
وخداوند توبه کنندگان را دوست میدارد :))
از جمله محاسن ماه رمضان...وهمزمان شدنش با قسمت جدید شهرزاد...به طور غیرمنتظره ای دوستان درگیر حلال بودن هستن ...بهله... پ ن:ی زمانی بعد کلاس بچه ها فلش به دیتای کلاس وصل می کردن و دور هم نگاه می کردیم...اقای "م" عزیز هم مراقب بود همراه با چایی های خوشمزه همیشگی...یادش بخیر پ ن دوم: ومن چگونه بی تو ن...
پاورچین...
مرا دوست بدار! مرا آرام دوست بدار! و در سفری که بی انتهاست بسان یک موسیقی بی کلام جاده ای بی مسافر و راهی که منتهی به دره ای عمیق است... آرام آرامتر دوست بدار چرا که شیب تند چون عشقی آتشین می تواند کشنده باشد! "حمید جدیدی ... ///////////////////// #با من از دور دست ها بگو..از دور های دور... #خیلی زی...
من "او" ندارم...
این مرد نبود... یعنی این مدتی که اینجا میام نبود... شایدم بوده من ندیدم...وشایدم تازه اومده...اینم نمی دونم...به هرحال چندین شبه همراه من و دلتنگی ها و تنهایی هامه... احتمالا نمیدونه یک نفر از روی تراس روبرویی به تمام حرکاتش نگاه می کنه...گاهی قدم می زنه دوباره می ایسته گوشه ی پنجره..نمی دونم شاید د...
1...2..3...شروع
این سه هفته پیش رو...سه هفته طلایی و به شدت فشرده برای منه...اصلا قرار بر این همه فشرده بودن نبود...برای دوهفته اینده مربیگری کم و بیش اماده بودم...که هم کلاسی بنده اقای "د" مگر گذاشت...خاطره بازی: ((یادم میاد اولین باری که وارد کلاس شد پشت سری بنده گفت:دوباره گلاب باید تحمل کنیم...گلاب!!! متوجه خند...
حسرت بزرگ...
الان میتونم با تمام بند بند وجودم درک کنم...اینکه چقدر مشتاق تمرین و مسابقات باشی و دیگه نتونی بری...حالا خوب می فهمم وقتی یک کشتی گیر مجبور میشه بابت شکستگی کتفش دیگه ادامه نده یعنی چی ...درد کتفش مطمنا در مقابل دردی که می مونه از مسابقات و تمرین ها خیلی ناچیزه...که تبدیل میشه به یک حسرت بزرگ...حال...
وخداوند سکوت را افرید...
یک نردبان بهم نشون داد گفت شروعش کن برو بالا ..چیزی نگفتم فقط نگاش می کردم... دستمو گرفت... تمام تنم می لرزید بهش گفتم نه اما نذاشت ... ازم خواست به روشنایی فکر کنم به بالا ..بهم گفت شروع که کردی به پایین دیگه نگاه نکنی... بغضمو خوردم تو چشماش زل زدم گفتم چشم..بهم کمک کرد باتمام سخت بودن برای خودش.....
رد پای تو کجاست؟
تو همون یک تیکه نباتی که حل میشی توی چای اول صبحم...همونقدر شیرینی...همونقدر دلچسبی...(من خوبم )#تصمیم گرفتم از گوشه ی اتاقم جداش کنم...حتی نگاه نکنم چقدر بافته شده یا رنگ شماره 9 دلتنگ چی...تمام رنگ ها رو ازش جدا کردم کیفشو گذاشتم داخل کمد...فقط مونده خودش..و ی طرح نیمه... ی طرح... هنوزم وقتی نگاش ...
تو آفتاب منی...
نشسته بودم و به دوستی پیام میدادم...فکرهای خاکستری یکی یکی دود میشدند و توی فضای اتاقم محو ...پنجره باز بود...پرده اتاق گاها بابت نسیمی تکون می خورد...آفتاب دست برده بود به پرده...انگاری دوست داشت حسن یوسف کنار اتاقمو نوازش کنه...اما موفق نمیشد..بلند شدم تا آماده بشم برای رفتن...به تلاش آفتاب نگاه م...