
این مرد نبود... یعنی این مدتی که اینجا میام نبود... شایدم بوده من ندیدم...وشایدم تازه اومده...اینم نمی دونم...به هرحال چندین شبه همراه من و دلتنگی ها و تنهایی هامه... احتمالا نمیدونه یک نفر از روی تراس روبرویی به تمام حرکاتش نگاه می کنه...گاهی قدم می زنه دوباره می ایسته گوشه ی پنجره..نمی دونم شاید داره سیگارم می کشه و به این فکر می کنه که فردا یا فرداها قراره چه اتفاقی بافته...شاید تو دلش بی قراره کسی...در کمدش باز می کنه دوباره قدم می زنه...دوباره می ایسته گوشه پنجره..میتونه نویسنده باشه که تو فکر داستان یا کتاب جدیدشه..یا حتی نوازنده...حجم بی قراریش از اون طرف خیابونها به من میرسه... ومن ناخوادگاه بی قرار میشم...مطمناا منو نمیبینه چون چراغ تراس همیشه خاموش ...به پایین تر نگاه می کنم چراغ طبقه دوم و اول خاموش... ساعت حدود 1ونیم نیمه شب...طبقه سوم تنها اتاق این مرد که روشنه...از نگاه کردن بهش بیشتر نگران میشم...صدای ماشین ها حواسمو پرت می کنه...به اسمون بالای سرم نگاه می کنم...دلتنگ میشم...من چرا خوابم نمیبره...
#دلم براشون تنگ شده حسابی
#دو روز پیش با خواهرم به طور دقیق بررسی می کردیم ...رسیدیم به زمانی که 17 سالم بود البته اون زمانها مجبور بودم در کنار کتاب زیستم کتاب آشپزی هم بخونم...پس الان کاملا درارتباط با سفرهای مامان راحتم :))
#بعد مدت ها دوباره از این کوچه گذشتم...(عکس:کوچه میلاد)این کوچه معمولا زیاد روشن نیست...اینجا هم بابت نورش و اینکه تصویر به خوبی دیده بشه گرفتم والا بقیه کوچه به شدت تاریک...دلیل گذاشتنش فقط یاداوری روزهایی برای خودم بود...وقتی رد می شدم در و دیوار و حتی درخت ها رنجم دادن...
#تیک تاک ساعت اینجا
به وقت دلتنگی ست...
آنجا که تو هستی همه چیز برقرار است؟
#بشنو
برچسب: ندارم,
نویسنده: کامیار صمیمی