دلهره دارم...
هرچقدر به جلو پیش میرم این دلهره بیشتر میشه...گاهی حس می کنم برخی چیزها وجود ندارند درحالی که وجود دارند... مثلا سخته فکر کنم هستن ...دارمشون...و اینقدر نزدیکن ...
این فکرها منتهی میشه به این جمله ی همیشگی :چرا که نه...!!!!
بعد کمی اروم میشم...میتونم راحت تر کوچه ها رو کز کنم و خیال کنم دلمو چه راحت گول زدم و دوباره همون حس... که چیزی وجود نداره یا تهش بیخیال دختر...
باتمام اینها... متوقف شدم ... نمیتونم ریسک کنم ... ی اتیش می مونه که مراقبم شعله ور نشه ...منتظرم تا بشنوم ... تا خودم ببینم این دلهره شبیه ی دود میره تو هوا و نیست میشه ... بعد بپرم بالا و هی کنده بندازم تو دل این اتیش و هی دودا رو ببینم که محو میشن...اخرم یکی بزنم پشت خودم...
والا ...درهمین حد فعلا...
#ی زمانی به این رسیدم که به جا تنفر... بعضی ها رو بزارم تو لیست ادمای خنثی...اینکه نه از حرفاشون ناراحت بشم ن خوشحال...این حس خیلی زیاد خوبه بخصوص درارتباط با ادمایی که خیلی جدی دوست دارن اینو بهت برسونن که: بهله...!؟ اینچنین میشه که چای میریزی و پاهاتو می ذاری روی هم و یادت میره بگی جانم؟
#اما تو نشدی خنثی... حتی نشدی تنفر...
#بعضی ها به شدت دوست داشتنی ان...مهم نیس در روز چقدر باهاتن ...حتی شده به اندازه ی یک سلام یا شب بخیر اما همین بودنشون ....همین ساده بودنشون ی دنیا می ارزه به خیلی از بودن ها...
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
تاريخ: پنجشنبه
20 مهر
1396 ساعت: 8:11