آلرژی که از رفت و امد این کوچولوها گرفته بودم بهتر شده...این روزها خودشونم کمتر میان داخل اتاق...ی روبان برمیدارم و به موهای بافته شدم میزنم....ی نفس عمیق می کشم و به اتاقم نگاه می کنم.....((کوچه های شهر پر ولگرد ...دل پره درده...شهر پره مرده...پره نامرده...اهای خبردار))...به این چهار دیواری آبی رنگ نگاه می کنم....به تمام حس های بنفشی که توی گوشه گوشه ی این اتاق ریختم...به تمام لحظاتی که اینجا داشتم...اینجا ساختم...دستام یخ زده...
تقریبا تمام وسایل جمع شده...کوله پشتی جابه جا می کنم...زیپ کنارشو باز می کنم .. نگاهم به جعبه آبی رنگ می افته... ..برمیدارمش ...جعبه ای که خیلی وقته بازش نکردم رو باز می کنم...
+این گردنبند پر شده از خاطره های تو...با نگاه کردن بهش چه روزهاایی ...چه شب هایی...چه ساعت هایی برام تداعی میشه...
ناخوداگاه لبخند رو لبم میاد...تو دستم فشارش میدم و دوباره میزارمش داخل جعبه...((مرد داریم تا مرد...یکی سرکار...یکی سربار...آهای خبردار...یکی سردار))...
میام کنار پنجره می ایستم...به اپارتمان روبرو نگاه می کنم...به پایین...به درخت هایی که قد کشیدن...به زن و مردهایی که به سمت مقصدشون دارن حرکت می کنند...به موهام که روز به روز قد نبودنت بلند شدند...به همین افتاب که مدام توی چشمم خونه می کنه...
#ازین اتاق نه...ازین خونه نه...ازین محله نه....داریم از این شهر میریم...رفتن همیشه سخته...(گذشتم دوباره از کوچه میلاد برای شاید اخرین بار...قدم هام اینبار خیلی تند تر بود...خیلی تند تر....من دلم حتی برای بیقراری مرد همسایه هم تنگ میشه.... برای یاکریم اتاقم... برای ...)
#خبرداری نسیم هنوزم عطرتو برام میاره؟
#دلتنگم...بی قرارم...بی قرارم...
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی