خرید بک لینک

نشسته بودم و به دوستی پیام میدادم...فکرهای خاکستری یکی یکی دود میشدند و توی فضای اتاقم محو ...

پنجره باز بود...پرده اتاق گاها بابت نسیمی تکون می خورد...آفتاب دست برده بود به پرده...انگاری دوست داشت حسن یوسف کنار اتاقمو نوازش کنه...اما موفق نمیشد..بلند شدم تا آماده بشم برای رفتن...به تلاش آفتاب نگاه می کردم...به گل حسن یوسفی که ناز می کرد برای آفتاب...وبه پرده ای که مقاومت می کرد...

به سمت در حرکت کردم...دستگیره فشار دادم...درنیمه باز شد...

از پشت سرم!!! این چه صدایی؟!! برگشتم...پرده در جدال با آفتاب و یاکریم مقاومتش شکست...دویاکریم وارد اتاق شدن...بالای سرم پرواز می کردن...من خودم دیدم آفتاب حسن یوسف نوازش کرد و یواشکی بوسید...

دویاکریم برگشتن به سمت پنجره ... پرده بیشتر مقاومت کرد... ..نگران بودن...به خودم اومدم...به سمت پنجره رفتم..پرده ای که اخم کرده و بود گرفتم و جمع کردم ...

افتاب خودشو پهن کرد توی اتاقم ...چشمهای دو یاکریم درخشید...ازبیرون پروانه های سبز و آبی وارد اتاقم شدند... بالای سرم چرخیدن...من به آفتاب اجازه بوسیدن داده بودم...

عکس:ایشون متهم ردیف اول هستند در انجام ماموریت...البته من نیز هستم :)

برچسب: آفتاب,منی, نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:21

صفحه بندی