خرید بک لینک

ساعت حدود 9ونیم شب...هوا کمی خنکه...طبقه بالای کافه..کنار یک گلدون شمعدونی به رنگ صورتی...روبروی هم نشستیم...میز کناریم خالی شده با یک لیوان نیم خورده...از پشت سرم صدای شرشر اب میاد...به هویج بستنی روی میز نگاه می کنم...هیچ میلی بهش ندارم..ماری کوری اصرار داشت شکلات بخوریم...#شکلات های اینجا عالی #...شکلات...یاد زهرا...یاد زهرا و دوست پسر سابقش می افتم...همین چند خیابون بالاتر کافه داشت...همیشه بهم می گفت:رها بیا یک بار ببرمت شکلات داغ وحید بخور...منم هربار توی جوابش می گفتم:شکلات داغ دوست ندارم...

((اخه مگه میشه شکلات داغ دوست نداشته باشم...چرا دوست دارم زهرا اما......))...هوم شکلات دوست ندارم...موهای مشکی اش مرتب می کنه...وقتی می خنده ی چال می افته روی گونه ی چپش دقیقا مثل الان که باذوق توی گوشیش دنبال عکس عروسی برادرشه...

برادرش...

صبح ها معمولا 5ونیم بیدار میشدم هرروز صبح ساعت 6 دم در خونشون منتظرش می موندم...توی اون 3سال اکثر مواقع خواب می موند و برادرش همیشه از پشت توری سفید پنجره می گفت:ماریا هنوز خوابه...همیشه برام جالب بود..اخه پس تو چرا بیداری؟ یا چرا بیدار میشی ماری رو بیدار نمی کنی؟ ...پیش دانشگاهی دیگه انقدر تندراه می رفتیم که نفر سومی همراهمون میشد خواهش می کرد*یکم ارومتر راه برید*...((هنوزم تند راه میرم...هنوز هم...))

# رها بیا بریم موهامونو رنگ بزنیم...رنگ بزنیم؟....

هفته ی پیش رفتم پیش فاطی خانم...میدونستم اینبارم ی بهونه جور میشه که دعوام کنه......با کف دستم صورتمو گرفتم بهش نزدیک شدم... بهم نگاه کرد و خندید..دراز کشیدم.....ی خانم حدودا 50ساله با موهای بلند نشسته بود و موهاش دکلره میشد...نگاهم روی موهاش بود که رنگ میشد...احتمالا شوهرش موی بلند خیلی زیاد دوست داشت...شروع کرد به حرف زدن از شیطنت هاش ازینکه مامانش به حراست می گفته دخترش مشکل صرع داره به دروغ تا بتونه بیشتر کنترلش کنن...تا می گفتم اخ یکی منو اروم میزد...می خندیدم...بابت دکلره حالش بد شد عرق کرد چشماش قرمز شده بود راه می رفت...واقعا موهاش بلند و زیبا بود...قرتی بازی هم همینه دیگه...اینو فاطی خانم بهش گفت...خوب مثل مادرشوهرای دیگه سنگین بشین ی رنگ معمولی بزن...میخای از عروسم بهتر بشی؟...اومد نزدیک.. نه خوب باید مرتب باشم...عروسمم باید قشنگ بشه فاطی خانم ...عروست قشنگه مریم خانم فقط شیطون نیست...من از دخترای شیطون خوشم میاد... ... دراز کشید رو تخت کناری...حالش بد بود واقعا...

#تو چرا پوست صورتت اینقدر نازک شده.؟؟؟؟..مهرانگیز (شاگردش)!!!... دفعه دیگه اینجوری بود بگو یکی بزنمش...سرش میاره نزدیکم...تو هم شیطنت داری مگه نه...چشمامو بستم ...همیشه دعوام می کنه ...

+نه من رنگ نمی زنم ماری...

گوشی رو میاره نزدیکم...

+چه زن داداش قشنگی...

اره قشنگه....

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 8:11

صفحه بندی