روسری گلدار
چه آرام بودم و چه بیقرار شدم ...چه بیقرار و دردمندانهتر این که نمیتوانم خود را برای خودم توضیح بدهم...محمود دولت آبادی+دیروز وقتی جعبه وسایل قدیمی رو از توی کمد بیرون کشیدم تا وسایلی که نیاز نیست رو
دوستت دارم.
تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم ديد دوست می دارم...اندازه قطرات باران، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم.تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم.تو را برای دوست داشتن دوست می
کرونا
انقدر این روزا به کرونا فکر می کنم(چون خودم زمینه یک بیماری عفونی دارم ) که با تمام رعایت موارد بهداشتی که داشتم ...اما بی حالم و حال خوبی ندارم دقیقا از روز جمعه ی شلوغ...می خوام فکر کنم ی سرماخورد
ایموجی :)
دوره ی دوستانه و فامیلی امشب درخا نه ی ما برگزار شد... قرار بود یکی از فامیل را بابت تولدشان سوپرایز کنیم... حدود ساعتای 3 همزمان با پیگیری هایمان از گروه همکلاسی در واتس اپ و جریان امتحان سه شنب
زمستان.
من دلم می خواد فصل زمستون باشه و یک هوای سرد وبرفی ...یک کلبه ی چوبی درست وسط یک مزرعه گندم ...صدای قل قل کتری روی آتیش و صدای محمد نوری...دوتا استکان گل سرخ توی سینی و بوی چایی گل محمدی و تو.
.نقطه سر خط...
عشق، خوب دیدن است؛ خوب چشیدن؛ خوب بوییدن؛ خوب زمزمه کردن؛ و خوب لمس کردن. عشق، مجموعهای از تجربههای زندهی دائم طاهرانه است؛ و این همه نه فقط تعریف عشق است که تعریف زندگی هم هست....و از اینجاست که ح
دختربچه خشن می نویسد... ایشون کمی عصبی بود!
چند شب قبل به رفیقی گفتم گاهی از تمام مردها بدم میاد... همین حسو دیروز درمورد خودمونم داشتم(خودمون=دخترها)... دیروز به اجبار! مجبور بودم چرندیات دو سه نفر که تو اتاق حرف میزدن رو بشنوم . چرندیاتی در
من باد میشم میرم تو موهات...
هنوزم وقتی ی جفت کفش قهوه ای مردونه جلو در میبینم دلم یهو میریزه پایین...خم میشم ،جفتشون میکنم درست مثل قدیما...خوشم میاد حتی برای چند لحظه فکر کنم که نرفتی ، هستی وتمام این سالها همش خواب بوده...
گوگل
هفته ای که گذشت حسی شبیه اسارت داشتم....++ 7 روز قطعی و استرس پروژه ...پی نوشت:و قاضی خداوند ست...و...#بشنو...
روزمرگی
تابستان خود را چگونه گذراندید؟ آیا در سمت شما هم مراسمات رب گیری...عرقیات(عرق نعنا...مرزه و..و...)...شیره انگور...وسبزیجات(سبزی قرمه ..آش..و...).. وجود دارد؟ در این سمت معمولا یک یا دو مراسم در طو
این روزهای من...
توی کلاس دو گروه شدیم درواقع...گروهی که تا میرسن دانشگاه میرن اعتراض و نامه نگاری و ... گروه دوم هم ما که نامه هایی که بچه ها تایپ می کنند رو امضا میکنیم و در دلمان میگوییم خدایااا بس است دیگر... این
سه نقطه...
وارد مغازه شد و رو به فروشنده ایستاد...قدش نسبتا کوتاه و لاغر اندام ، یک کیف مشکی کوچک هم توی دستش بود ...نگاهش می کردم،( دختر تو رو کجا دیدم.)... "ناهید غ کلاس سوم ابتدایی خانم زهدی؟" ... برگ
18 اسفند...
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنمبا وجودش ز من آواز نیاید که منمپیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوقکه وجودم همه او گشت و من این پیرهنم...سعدی . +به بهانه تولد...+و آیا زمین خشنود است که قدم بر آن می گذارم؟++ما هیچ...ما نگاه...
دیوانه ...
دلتنگی یعنی فکر کردن به پرواز...عباس معروفیپ ن: از ی روزی...حال و هوای بهار برای من شد یک دلهره یک نگرانی...میاد وخودشو پهن می کنه روی دلم و...اینجا زمستونه همیشه......ی حال عجیبی ...یک حال غریبی.....
علی آقا...11 اسفند...
حال خوبی نیست خوندن نبودن یک دوست...نبودن یک همراه همیشگی...نبودن رفیق...اشکم ریخت علی آقا ...دلم براتون تنگ میشه...توی تمام این 7سال دوستی همیشه پر از مهر و محبت بودین ...سخته فکر کنم نیستین...سخته...
توی این خونه کسی نیست...در نزن!
آن کس که شتاب دارد،عاشق نیست،تشنه یی ست که معشوق راچشمه ی آب شیرین تصور کرده است!وقتی دوید و رسید و نوشید و ورم کرد،رها می کند و می رود!محبوب،چشمه ی آب شیرین نیست،هوای خنک دم صبح است..."نادر ابراهیمی"
روی ماه خداوند را ببوس.
کلید ها به همون راحتی که در رو باز می کنند، قفل هم می کنند... کاش یه تکه سنگ بودم... یه تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک سپور بودم. یک نانوا. یک خیاط. دست فروش دوره گرد. پزشک. وزیر. یک واکسیِ کنار خیابان...
23:55
امروز یکم روبراه شده بودم...یعنی دیشب که از پیش ماری کوری برگشتم حالم بهتر بود ...دیگه فکر اینکه ممکنه چه اتفاقی بیافته اذیتم نمی کرد بهم گفتن خوبه ..ته دلم قرص شد و راحت تر خوابیدم...امروز بعد تقری