شاید موقت...(دختربچه لوس می نویسد...
هیچ عشقی عذاب اورتر ازین نیست که همیشه عزیزت جلوی چشمات باشه... غمگین باشه و حس کنی تنهاست و تو نتونی مرهم درداش باشی......هرچقدر دور بشی نزدیک تر بیاد...هرچقدر دامنه دوستها.. رفیق ها ..گروههای فامیلی .. کم کنی همه جا حتی فضای به شدت مزخرف مجازی (بخصوص اینستا)اما.....این بودن ها.. این همیشه بودنها ب...
همچو پاییز هماره عاشق...
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدیپاییز بهاریست که عاشق شده است میلاد عرفان پور #حس می کنم به اندازه تمام عمرم این دو سه روز کار کردم انقدر که با کوفتگی از خواب بیدار میشم ...والا چه خبره این همه کار :دی فردا بلافاصله از کلاسهام دوباره مشغول باید بشم.....کمی نگران فردام فقط خودم میدونم چرا امیدوارم به خیر بگ...
اندوه بزرگیست..چه باشی ..چه نباشی...
نمیشه کاریش کرد...گاهی تصادفا همدیگرو میبینیم....سوار مترو...از دور..پیاده رو...از دور... این تلاقی چشمها و مکث8ثانیه ای داره دیوانه ام می کنه.....چرا فراموش نمیشی...فامیل دور شدی که عذابم بیشتر باشه یا بیشتر ببینمت...بعد تکیه بدهی به دیوار و نفهمی من کنارتم و برگردی و سلامت کنم و مکث...مکث...مکث......
من در تو هزاران سال هم رها نمی شوم...
مثل ی رفت و برگشت توی ی مسیر...برای نوشتن این پست و مطلبش دودل بودم...عصبی میشدم و وباخودم می گفتم برای این دونفر چی باید بنویسم..(نشستید و دروغ گفتید و دروغ شنیدید و ...).و...اومدم نشستم ...وایمیلم.... //سلام رها چطوری؟ بعد 3سال سکوت .. حالم جویا شدی..چقدر دوست داشتم بنویسم اهای استاد دلم برات کلی ...
سکوت به معنای ضعف نیست
برخی دردها از رنج رفتن هم بیشتره... گاهی وقت ها خداحافظی کلمه بیهوده ای میشه برای خاتمه ...وگاهی تلاش برای قانع کردن طرف مقابلت به چیزی که میدونی درسته هم تلاش بیهوده ایست... ////// بهار:/رها این شعر و شاعری چه ها که به سر ما نیاورد.../ سکوت کنیم...این کلمه طغیان گره بخصوص در ارتباط با کسی که دوستش ...
....
وقتی بهت سخت می گذره سخت تمرین کن...انقدر که تمام ماهیچه هات به جای تو فریاد بزنن..سکوت لعنتی تو رو بشکنن و تمام بدنت خیس عرق بشه.. بعد تمرین دراز بکشی و حتی فرصت فکر کردن نداشته باشی... (البته این برای قبل بود ...زمانی که فقط فیتنس کار می کردم...صبح تا شب تمرین داشته باشمم فرصت دارم بشینم سکوت کنم ...
حال من خوب است
قبلنا یادم میاد وقتی ذهنش مشغول می شد راه می رفت...از ی سمت به سمت دیگه ...فقط راه می رفت... چیزی نمی گفت(گاهی بهش ایراد می گرفتم..)...بعد دوباره چیزی می نوشت و قلموهاشو برمی داشت و صدای بلند اهنگ و نقاشی روی بوم...بخصوص این اهنگ " از یک سمت به سمت دیگه...می ایستم با خودم میگم..چه خبره رها چرا اینقد...
ما زن ها از یک روز به بعد تمام می شویم...
میدانم نمیدانی چقدر دوستت دارم و چقدر این دوست داشتن همه چیزم را در دست گرفته است میدانم نمیدانی چقدر بی آنکه بدانی، میتوانم دوستت داشته باشم، بی آنکه نگاهت کنم، بی آنکه صدایت کنم، بی آنکه حتی زنده باشم میدانم نمیدانی تابهحال چقدر دوست داشتنت مرا به کشتن داده است! "حافظ موسوی" #توهمانی که باید باشی....