رها مثل باران دلقک بعضی ها هم کلمه ی دلقک این روزا براشون بسیار بسیار مناسب...کاش از شغلی هم ک دارن استعفا بدن یکم باورم بشه حرفاشونو!!! . دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴ . 9:53 . raha Home. Profile. Posts. Daily Me Categories Before تیر ۱۴۰۵ بهمن ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴ آذر ۱۴۰۴ آبان ۱۴۰۴ شهریور ۱۴۰۴ مرداد ۱۴۰۴ تیر ۱۴۰۴ خرداد ۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴ فروردین ۱۴۰۴ اسفند ۱۴۰۳ دی ۱۴۰۳ آذر ۱۴۰۳ مرداد ۱۴۰۳ تیر ۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۳ بهمن ۱۴۰۲ آبان ۱۴۰۲ شهریور ۱۴۰۲ تیر ۱۴۰۲ خرداد ۱۴۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۲ فرور
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
رها مثل باران
...خواب
دیشب بهم گفتی از وقتی رفتی تنها شدم... امیدوارم خوب باشی...لطفا خوب باش.
. چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ . 8:52 . raha
.
.
.
Me
Categories
Before
Friends
Design
Other
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
رها مثل باران
مهرماه
همیشه وقتی واحدی برای تدریس بهم پیشنهاد میشد توی اساتید نگاه میکردم و به مدیر گروه میگفتم اقای فلانی برای این درس بهتر هستن یا بهتره ایشون تدریس داشته باشن چون تخصصشون هست. در اخر بعضی از اساتید میگفتن چقدر سخت میگیری مگه دانشجوها الان درس میخونن یا شما انقدر توی مطالبی ک ارائه میدی سخت میگیری ب خودت که بقیه اینکارو نمیکنند...اما تهش من تو فکر بچه ها بودم که باید چیزی یاد بگیرند.... این ترم خود مدیر گروه واحدشو بهم داده و میگه فرقی نداره من دکتری دارم خا
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
رها مثل باران
S
من خیلی ممنونم که هنوز اینجا رو می خونی...ومیخوام بدونی هنوز توی دعاهام هستی و ...،
. پنجشنبه یکم آبان ۱۴۰۴ . 11:19 . raha
.
.
.
Me
Categories
Before
Friends
Design
Other
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
ی رفیقی دارم که اهل سیگار و مشروب بود... الان چون از خبرش بغضی و اکلیلی شدم اومدم مینویسم، همیشه میگفت من علاقه دارم فلان کارو انجام بدم اما نمیتونم نمیشه کار پیدا نمیشه...توی این دو سال مشروب گذاشت کنار، باشگاه رفت ،بعد دوبار کار عوض کردن رفت سمت علاقه اش...الان پیام داده رهااا خونه خریدم!! مرسی ازینکه بهم امید دادی...
نوشتم شکر و اشکام ریخت براش...
++کلا ۱۸ روز قشنگی :))
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
پس بگو...
قرار بود تو بیای و ...من نمی دانستم.
......
وقتی بهش نگاه میکنم، به چشمها و لب هایی که همه میگن شبیه خودمه، همین جمله بالا میاد تو ذهنم...من نمیدونستم قرار بر این بوده تو باشی، وجود داشته باشی...و من چقدر بخاطر تو از خدا ممنونم کوچولوم
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
...امروز وقتی صفحات مجازی رو نگاه می کردم به ی کلیپ رسیدم... ی پسر بچه فلسطینی برای برادرش که درحال شهادت بود شهادتین میگفت...نمی دونی !!! تیکه تیکه شدم، خرد شدم، من نابود شدم در لحظه...
....فقط ی اتاق پیدا کردم و در و بستم و زار زدم به این بی گناهی....
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
شاید همه چیز ایده آل نبود اما من همیشه دلم به بودنت خوش بود...
شاید شرایط طبق میلمون پیش نمیرفت ولی بودنت برام قوت قلب بود..
شاید ما شبیه هم فکر نمیکردیم ولی من به بودنمون کنار هم امید داشتم،
شاید مسیرمu200du200dون یکی نبود ولی ازت ممنونم که بخشی از داستان من بودی،اثر انگشتت از رو قلبم پاک نمیشه و همیشه برام دوست داشتنی میمونی...
.#سپهر_خدابنده
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
گاهی هم تحمل این شرایط واقعا برام سخته چون ناخودآگاه روی تمام فعالیتم اثر گذاشته، میدونم نباید اینجوری بنویسم اما گاهی واقعا خسته کننده میشه ، اینکه زود خسته میشم نفس نفس می افتم سریع باید بشینم یا بدتر دراز بکشم، تپش قلبم زیاد شده و درد هام ...که خوب تمامش طبیعی اما ...نگرانم. حالا در کنار این ها من استرس های دیگه ای هم دارم، و انتظاری که بقیه از من دارن بسیار بسیار زیاده...
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی