خرید بک لینک
تصویر مرتبط

این سه هفته پیش رو...سه هفته طلایی و به شدت فشرده برای منه...اصلا قرار بر این همه فشرده بودن نبود...برای دوهفته اینده مربیگری کم و بیش اماده بودم...که هم کلاسی بنده اقای "د" مگر گذاشت...

خاطره بازی:

((یادم میاد اولین باری که وارد کلاس شد پشت سری بنده گفت:دوباره گلاب باید تحمل کنیم...گلاب!!! متوجه خندیدنشون نشدم...اما بعدها فهمیدم عطر ایشون غنچه گل محمدی و بچه ها بابتش اذیت میشدن....یک پسر ساده که همیشه مشغول نوشتن جزوه بود...(رقیب اصلی بنده ایشون بودن) و یکی از بزرگترین مشکلات بچه ها...چون اقای "د" به هیچ وجه نمیذاشت کلاسی کنسل بشه...بسیار عالی بودن...

اولین باری که بهم گفتن پیشنهادشون رد کردم...اما دوباره و سه بار که گفتن...نتیجه این شد که امروز صبح زود اسم نویسی کردم تا باشد همکاری داشته باشیم...(امادگی جسمانی...تیراندازی(رغبتی به این مورد ندارم هنوز)...والیبال...تنیس روی میز)

#پنج ساعت پیاده روی تند داشتم با زهرا....بعد 5ساعت که نشستیم حس کردم زانوی سمت راستم قفل شده...(گاهی یادم میره این اسیب لعنتی)

#خستم کمی زانو درد دارم اما به فکر فردام...کلاسها از فردا شروع میشه :))

برچسب: شروع, نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:21

صفحه بندی