
الان میتونم با تمام بند بند وجودم درک کنم...اینکه چقدر مشتاق تمرین و مسابقات باشی و دیگه نتونی بری...حالا خوب می فهمم وقتی یک کشتی گیر مجبور میشه بابت شکستگی کتفش دیگه ادامه نده یعنی چی ...درد کتفش مطمنا در مقابل دردی که می مونه از مسابقات و تمرین ها خیلی ناچیزه...که تبدیل میشه به یک حسرت بزرگ...
حالا می فهمم این کلمه رو...این کلمه چیز بدی که توی وجودم درحال شکل گیری...از همین امروز صبح زود که الارم گوشیمو نادید گرفتم که دوباره سعی کنم بخوابم و نتونستم... متوجه شدم اره درگیرش شدم...بعد یک مدت طولانی گریم گرفت...گریه می کردم و به خودم نهیب میزدم که دختر سخت باش...اما نمی تونستم نمی تونم....
خیلی سختمه...اینکه عقربه های ساعت نگاه کنی باخودت بگی الان بچه ها شروع کردن به گرم کردن..الان...الان...روی گوشیت چندین تماس بی پاسخ داشته باشی که مثلا مربی فکر کرده یادت رفته...بی قراریت شروع بشه قدم زدن هات. ..از اتاق به اشپزخونه از اشپزخونه به هال و..و......
+نمی تونم خودمو اروم کنم هربار به خودم میگم"دختر" سلامتید مهم تره بلافاصله یک منی دیگه از وجودم جوابشو میده که..رها تو برا مسابقات کشوری انتخاب میشدی...بعد تمام وجودم دوباره خیلی بدتر بی قرار میشه...
پ ن1 :امیدوارم این بی قراری ها و فکرها باعث نشه فردا صبح سالن باشم برای تمرین(به این جملم اطمینانی ندارم)
پ ن2:وقتی برمی گشتم خونه پای راستم لمس بود جوری که نمی تونستم انگشتای پامم روی زمین بزارم...مامان ازینکه امروز نرفتم خوشحاله... میگن رها زانوت داغونه نرو...(میدونم داغونه...میدونم...)
#بشنو