چه آرام بودم و چه بیقرار شدم ...چه بیقرار و دردمندانهتر این که نمیتوانم خود را برای خودم توضیح بدهم...
محمود دولت آبادی
+دیروز وقتی جعبه وسایل قدیمی رو از توی کمد بیرون کشیدم تا وسایلی که نیاز نیست رو دور بریزم .دفترچه ی قهوه ای رنگتو پیدا کردم...فکر می کردم تمام وسایلتو جمع کردن.... بی اختیار نشستم روی زمین و آروم بازش کردم.تمام صفحات پر بود از خاطراتمون به تاریخ و ساعت و امضا... خوندم صفحه به صفحه رو ...ی جا نوشته بودم زنگ زدی و داری میای خونمون و برات روسری گلدارمو سرم کردم ...اونروز یادمه پشت در منتظرت بودم درحالی که لپام می سوخت و دستام یخ زده بود تا زنگ نزده در رو برات باز کنم...صفحات اخر خط خطی و...راستش نخوندمشون.
+دیگه حتی تو فکر نجات خودمم نیستم...
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی