هنوزم وقتی ی جفت کفش قهوه ای مردونه جلو در میبینم دلم یهو میریزه پایین...خم میشم ،جفتشون میکنم درست مثل قدیما...خوشم میاد حتی برای چند لحظه فکر کنم که نرفتی ، هستی وتمام این سالها همش خواب بوده...مثل قبل دستگیره رو میگیرم و فشار میدم درحالی که تپش قلب دارم و دستام سرده سرد ....صدای بلندتو هنوز میتونم بشنوم...
+من حتی به فنجون چایی که برات می آوردم حسادت می کردم... من به تمام لباسات..حتی هوایی که وارد ریه هات میشد ...من به بادی که لابلای موهات, می گشت ،... حسادت می کردم...این دختر حسود چجوری راضی شد نباشی...چجوری دلم راضی شد لعنتی...
+دلم برات ...
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی