وارد مغازه شد و رو به فروشنده ایستاد...قدش نسبتا کوتاه و لاغر اندام ، یک کیف مشکی کوچک هم توی دستش بود ...نگاهش می کردم،( دختر تو رو کجا دیدم.)..
. "ناهید غ کلاس سوم ابتدایی خانم زهدی؟" ... برگشت، با تعجب نگاهم کرد وگفت " چه حافظه ای... شما؟؟؟ (با کمی لبخند) ...
+.... ناهید معمولا ردیف اول بود و من پشت سرش ردیف سوم...مگه میشه یادم بره بخصوص اون مداد و اون زی زی گولویی که همیشه روی مدادش بود ...از سر مدادش خوشم می اومد... انقدر که یادمه به مامان گفتم از اون سرمدادی ها خوشم میاد و یک روز اخر کلاس، در باز شد و مامان وارد شد و همونجا اون سرمدادی که برام خریده بود (زی زی گو لو )رو زد روی مدادم(چقدر خوشحال شدم اون روز...خیلی زیاد...)...هربار املا داشتیم ناهید برمی گشت و مدادشو تکون میداد و منم برای اون... یا وقتی حرف ستاره ها میشد خانم زهدی میگفت ناهید ستاره ی نزدیک به ماه ...اونم خوشش می اومد..انگاری خودشو میدید کنار ماه...
+گفتم "م" هستم... میدونم نشناخت...
+نیازمندیم به دلخوشی هایی کوچک ...به دلخوشی های ساده از جنس بچگی... به شدت.نقطه.
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی