+دیروز وقتی گفتند خوبی و داری برمی گردی خونه ،انتظار داشتم ببینمت امروز رفیق...می خواستم زنگ بزنم با ماری کوری بیایم پیشت ... میدونی لحظه ای که مامان نفس عمیق می کشید و بالاخره تونست بگه پرواز کردی ... تجسم کردم خودمون رو تو همون روپوش های طوسی رنگ مدرسه و خنده های یواشکی مون کنار دیوار حیاط... "لبخند زدم به 13سال رفاقتمون"... چقدر خوب بودی تو دختر...مطمئنا الان راحت و شادی ...زنگ زدم با ماری کوری قرار گذاشتیم فردا بیایم ببینیمت ...فقط دلمون برات تنگ میشه...
+...
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی