خرید بک لینک
...از دیشب ی چیزی رو دلم افتاده بود...دلتنگ بودم...اما نمیدونستم چرا... نمیدونستم وقتی دارم با دوستی حرف میزنم و اشکام می ریزه، تو داری دلبری می کنی و بال دراوردی ...

+دیروز وقتی گفتند خوبی و داری برمی گردی خونه ،انتظار داشتم ببینمت امروز رفیق...می خواستم زنگ بزنم با ماری کوری بیایم پیشت ... میدونی لحظه ای که مامان نفس عمیق می کشید و بالاخره تونست بگه پرواز کردی ... تجسم کردم خودمون رو تو همون روپوش های طوسی رنگ مدرسه و خنده های یواشکی مون کنار دیوار حیاط... "لبخند زدم به 13سال رفاقتمون"... چقدر خوب بودی تو دختر...مطمئنا الان راحت و شادی ...زنگ زدم با ماری کوری قرار گذاشتیم فردا بیایم ببینیمت ...فقط دلمون برات تنگ میشه...

+...

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 15:32

صفحه بندی