یکی از بچه ها همیشه تو کیفش یک کاتر داره...یک کاتر که گفته چشم بد نزنم احتیاط کنم اما بزنم به وقتش...امروز مامانش اومده دنبالش...اوناها اون کنار دارن میرن...امروز کاترش توی کیفشه.
اون منم...
سر این کوچه اقای سبزی فروشی بود که هروقت مامان می اومد دنبالم ازش سبزی می خرید ...نمی دونم چرا یادش افتادم اما اونروز یک خانم تقریبا 60 ساله هم داشت سبزی می خرید ...یادم میاد مانتوش مشکی بود و روی سمت چپ یا راست نمیدونم اما ی گل بزرگ مشکی داشت که پر از نگین بود...کنار دیوار ایستادم و کولمو چپ و راست می کردم تا مامان سبزیشو بخره و بریم...اون خانم نگاهم میکرد و ... اروم بهم نزدیک شد...از توی کیفش ی چیزی دراورد ... کیف پولش بود " ببین این من بودم"...کیف پولشو گرفتم و نگاهش کردم... واقعا زیبا بود...بهش گفتم خیلی زیبایید...
"منو ببین ...اینجا 3تا بچه داشتم" بعد دنبال عکسهای بچه هاش گشت...پیداشون کرد ونشونم داد...محو تماشای بچه هاش بودم..."به مردها اعتماد نکن"...نگاهم از روی عکس برداشتم به چشماش زل زدم...حس کردم دیوانه ست...اون لحظه فقط اینو حس کردم ، بهش لبخند زدم...دوباره تکرار کرد به مردها اعتماد نکن ..برق چشماش هنوزم یادمه...زل زده بود بهم ..."ببین حالا که زیبایی ندارم و پر از بیماری ام"...تنهام...نگاهش می کردم کیفشو بست گزاشت تو کیفش ..نفهمیدم کی رفت... نگاهم به سمت مرد سبزی فروش برگشت ... ازش بدم می اومد ...
مامان سبزیشو خریده بود... راه افتادیم ...
تاخونه به کاترم فکر میکردم...
پ ن:15 سالم بود...
بعدا نوشت:
من از یک مدتی به بعد(( یعنی به درخواست برادرم (کاتر خودش) بهم داد و نحوه زدنم اموزش داد که اینجوری بزن کجا بزن ))...کاتر داشتم تو کیفم...و فکر می کنم نیاز به توضیح نداره چرا کاتر داشتم...حالا وقتی از مدرسه خارج میشدم اون کاتر زرد رنگ تو جیب مانتوم میزاشتم برای عکس العمل سریع تر...اما وقتی کسی می اومد دنبالم از تو کیفم بیرون نمی اوردم.
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی