زمانی که اصرار داشتم وبلاگ پرستاری کلمه بخونم ، روی یک برگه نوشته بودم دانشگاه تهران و زده بودمش روی دیوار و درس می خوندم تا بشم پرستار ! حالا اون زمان تو سرم چی می گذشت که علاقه مند شده بودم بهش بماند!؟ ...اما ی طرف قضیه روحیات خودمه..چجوری میتونستم کنار بیام باهاش...
من دل ندارم پای ی بیمار ms اونقدر فشار بدم که ثابت بشه روی ویلچر .دل ندارم بند روی زانوش خیلی محکم کنم که نکنه سیاه و کبود بشه...(حالا هرچی دکتر گفت فشار بده من موندم عقب)من حتی دل ندارم اشک های اتوسای 11 ساله روببینم که میگه حالم بده ...دستشو گرفتم از کنار مامانش بلندش کردم بردم بیرون و باهاش حرف زدم... انگار دختر خودمه .انگاری هرکسی که میاد تو سالن با من نسبت داره..چه اون خانمی که70 سالشه و رو ویلچر میشینه، چه سپهر 5ساله که باید باهاش بازی کنم تا متوجه نشه دارم کف پاشو میکشم...درسته سختگیرم اما تمام فکر و ذهنم میشه بدناشون..گرفتگی هاشون...درداشون...
حالا من چجوری میتونستم پرستار بشم؟
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 15:50