خرید بک لینک

((حس می کنم توی ی باتلاق دارم فرو میرم... ی باتلاق که نمیدونم چرا شکل گرفت یا اصلا چه زمانی شکل گرفت...
می شنوم پچ پچ ها و نگاه های سنگین بقیه رو...(انگار یک گناه بزرگ انجام دادم و بیخبرم)

*چجوری اقای دکتر به این خانم "م" تازه وارد حق خیلی موارد رو داده؟؟... وقتی شنیدم تو دلم گفتم یعنی چی؟ مدتی که گذشت و فشارها و رفتارهای بقیه بیشتر شد تازه متوجه شدم بابت تبعیض های رفتاری...
راستش نمی دونم چیزی که دارم حس میکنم درسته ؟... یا نه...اما یکم این روزایی که میرم مرکز از نظر روحی تو فشارم...حس میکنم گاهی نفسم بالا نمیاد...گاهی دختربچه درونم دوست داره وسط تایم تمرین و کار بره یک گوشه تنها بایسته ومنتظر بمونه یک نفر بیاد بگه دستت بده کوچولو چیزی نیست...
امروز وقتی لباس می پوشیدم دکتر گفت خانم "م" ...هر وقت از در میری بیرون، با خودم میگم دیگه نمیای...


پ ن: دوست دارم حواسم...ذهنم...تمامش پرت باشه رو تمرین و حرکات و روحیه خانمایی که میان ...اما ...
+ بعضی از جملات به ظاهر سادن یعنی وقتی میشنوی چیز خاصی ندارند اما همین جملات ساده وقتی با هل شدن لحظه ای ، نگاه عمیق ، مکث طولانی همراه میشن...ناخوداگاه ذهنت پرت میشه ی سمت دیگه.

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:50

صفحه بندی