ی جوری شده بود ...دیگه اون دختر پرحرف و شیطون نبود...می خواستم به مامانش بگم وبلاگ هدیه کلمه ساکت و اروم شده اما نگفتم..ربطش دادم به سن بلوغش..چون خودمم 15 سالگی ام اروم و ساکت شدم ، کلا سرم تو کتابام بود و دیگه هیچی...بار دوم وقتی دیدمش صورتش پر از جوش شده بود ازین جوش های دوران بلوغ! ..یادمه تو همین سن اکثریت دوستامم صورتاشون جوش میزد و میگفتن سن بلوغه! نمیدونم ازین حرفها که نشونه ی سن بلوغه و اول جوش میزنه صورتت و خلاصه...منم باخودم میگفتم فردا که از خواب بیدار بشم صورتم جوش زده دیگه !! یا کلی خودمو تو آینه نگاه می کردم که احتمالا این قراره جوش باشه :)) گذشت و صورت من حتی یدونه جوش هم نزد!..یک نفر هم نبود بگه دختر!! خوب پوست صورتت خشکه بابا تو به بلوغ رسیدی نگران نباش!! حالا نکه من خیلی برونگرا بودم؟ نبودم دیگه هیچی به کسی نمی گفتم ...فقط نگران بودم :/ حتی الانم وقتی گاها متوجه میشم صورتم یک عدد جوش زده شاید باورتون نشه اما خوشحال میشم دراین حد...نگاهش میکردم پیشونی و گونه هاش پر بود از جوش ...دوست داشتم باهاش حرف بزنم شبیه یک دوست یک خواهر اما سرگرم طراحی بود...نمیدونم شاید این حسو خودش هم داشت که یکدفعه گوشیشو برداشت و گفت رها ببین! ... به صفحه گوشیش نگاه کردم یک پسر حدود 17.18 ساله لاغر اندام بود که یک دست به کمر ژست گرفته بود ..."این کی وبلاگ هدیه کلمه ؟" ... " 21 سالشه رها!!! "....مراقب بود ، اروم حرف میزد مامانش متوجه نشه... مداد طراحی و خط کش دستشو گذاشت کنار و شروع کرد به حرف زدن...از روابط دونفرشون ، ازینکه خیلی دوسش داره، ازینکه نمیتونه بپیچونه مامانشو! ازینکه باباش وقتی فهمیده یک سیلی خوابونده روی گونه اش والان باباش قهره!! ازینکه ارزوش شده رسیدن به امیر...راستش اولش باورم نمیشد اخه 15 سالگی و عاشقی و رابطه...اما بعد وقتی حرف میزد حس میکردم چه حال خوبی داره اینکه باتمام وجودش یک نفرو دوست داره ...نمیدونم شاید یاد خودم افتادم و 17 سالگی و دیدن رضا...حرفاش تموم شد... منتظر موند ی چیزی بگم واقعا مونده بودم چی بهش بگم گونه هام قرمز شده بود گونه های خودشم قرمز شده بود .ی جورایی خودشو تخلیه کرده بود ."اشکال نداره دوست باشی اما این رابطه رو بیشتر ازین عمیق نکن! الان هنوز 15 سالته وبلاگ هدیه کلمه مراقب خودت باش" ذهن هنگ کردم فقط تونست اینارو بگه... چرا گفتم اشکال نداره؟! خوب خودمم دختر داشته باشم بیاد بگه ی نفرو دوست دارم نمیگم اااا چراااا یا نبایددد!!! یا قهر کنم یا یکی بزنمش که ...من فقط میتونم راهنماییش کنم...مراقبش باشم.همین
پ ن...فامیل جناب امیر هم ازش گرفتم...تو گوشش هم گفتم وبلاگ هدیه کلمه مراقبتم :) خندید...
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 15:50