خرید بک لینک
دیشب به دوستی گفتم ی مدته دارم تلاش میکنم برونگرا باشم...شاید کار کردن توی مرکز بهم کمک کرده چون من مجبورم چیزی که میبینم گوشزد کنم ...
مثلا قبلا اگه میشنیدم کسی داره درموررم پچ پچ میکنه سعی می کردم به روی خودم نیارم و بزارم از اون محیط دور بشه تا ی وقت متوجه حضورم نشه و خجالت نکشه چی شنیدم! اما تو دلم حسابی غصه می خوردم.
((دیروز برای دومین بار تو اتاق حرفاشونو شنیدم...می خواستم صبر کنم تا برن و متوجه نشن ...اما حالم بد شده بود ،دوست داشتم بهشون بدو بیراه بگم حتی بدتر یکی بزنمش ،... وبلاگ دیگه کلمه منتظر نموندم تا برن و مثلا چیزی نشنیدم ...رفتم سمت در ودروباز کردم...!!!! بهشون نگاه کردم،نگاهم به کسی بود که داشت فکرای مزخرفشو به مربی وبلاگ دیگه کلمه میگفت ...خشک شده بود..حس کردم داره پوست صورتش سفید میشه ،شبیه گچ... خیلی خودمو کنترل کردم تاچیزی نگم...در و بستم و رفتم سمت سالن...))...اروم شدم ، بعد دلم براشون سوخت...

++...دیشب قبل خواب به این فکر می کردم ادامه بدم و برم مرکز یا نه؟..این سوال دکترو هنوز جواب ندادم...درواقع نمی دونم! نگاه میکنم میبینم من اصلا شبیه بقیه با دکتر رفتار نمی کنم...، بقیه یسره چشم دکتر وفلان کار براش انجام بدن و ازین حرفها ...من گاهی شده با اخم کاری که بهم گفته رو انجام ندادم...حتی بدتر دستورم دادم!!! (چه دختر برونگرایی شدم !)
دیروز الی اومده بود مرکز...بهم گفت میدونستی فلانی قبل تو از تهران اومده اینجا کار کنه اما دکتر پیچوندشی ؟ یا فلانی و فلانی؟ بعد دوباره گفت "امابه تو اجازه میده بری سالن اصلی...""هواتو داره هااا!"،( وبلاگ دیگه کلمه حوصله ندارم به این چیزا فکر کنم الی..)

+ هروقت دکتر رو میبینه درجا یخ میزنه ..."تو چجوری با این دکتر خشک میسازی؟"...

من همیشه از زمستون خوشم می اومده ...نمیدونم شاید ربط پیدا می کنه به ماه تولدم...اما نگاه کنی شبیه خودمه...سرد.خشک...خشن

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:50

صفحه بندی