این 7روزی که گذشت شبها که می خواستم بخوابم حس می کردم سرم خالی شده و مغزم کشش نداره..واقعا این حسو داشتم... ...یعنی انقدر حرص خوردم و استرس داشتم بابتشون که دیروز متوجه شدم 3 کیلو کم کردم...مامانم میگه خودتو نابود کردی حالا انتخاب نشن دختر ...یعنی نمیدونید چقدر خوشحال شدم انتخاب شدندو رفتن برای مسابقات اردیبهشت... البته 5 نفرشون اما همینکه مدیر اموزشگاه حذفشون نمی کنه کلی خوشحالم براشون...حدود ی دوماه قبل مامانا ناراحت بودن ومنم که نمیتونم اروم باشم . می خواستم برم پیش اقای "ر درمورد مدیر پیش دبستانی صحبت کنم که ایشون گفتند نتایج مسابقات ...روز اخر بچه ها و خنده های مامانشون کلی بهم انرژی داد...
#ازم پرسید(چراهمش بیرونی؟...)...بهش گفتم بچه هام...
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی