
من دلم می خواست با او درجایی دور از این مکان تنها باشم..دستهایش را بگیرم و برایش از احساسم حرف بزنم...لازم بود ما درباره ی خانه...درباره برنامه هایمان و درباره عشق بیشتر باهم حرف بزنیم...
..من می خواستم به او اطمینان ببخشم برایش روشن کنم که احساسم چقدر عمیق است تا او بداند که رویایش می تواند به حقیقت بپیوندد..زیرا من در کنارش بودم و به او کمک می کردم...
(چهاشنبه 8دسامبر1993)(پائولو کوئیلو....کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم...)
/// ....این اخرین هدیه تو بود ...
#صفحه اول کتاب باز کردم...ی شاخه گندم خشک شده و شکسته...تمام اون روز برام مجسم شد...
ااین اهنگ چقدر میتونه قشنگ باشه اخه
محمد نوری..روز بی غم
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی