((قرار بود ی پست بنویسم ...یک پست که خیلی وقت بود دوست داشتم ....اماده بود فقط باید کپی میشد اینجا ...
اما دیروز عصر...بعد ازینکه بادوستی درمورد ی بحث کردم...(می نویسم بحث.. چون وقتی داشتم باهاش حرف میزدم نوک انگشتام سرد سرد شده بود....لپهام سوزش داشت دست می کشیدم گرم گرم شده بود... حالت بهت داشتم بابت حرفهایی که میزد... حس می کردم چیزی توی گلوم اذیتم می کنه....)
حالم بد بود.. ناراحت بودم امابیشتر حس می کردم ی چیزی ازته دلم جدا شده....ی انرژی ازم گرفته شده...
+رها چی شده ...
- بهار من نمیتونم..
+داری سخت میگیری دختر...
میرم زیر پتو لپهام همچنان می سوزه....یاد اون روزی می افتم که لپام همینجوری سرخ شده بود وارد حرم شدم و یکی از خادما فکر کرد ارایش کردم جلومو گرفت وازم خواست رژ گونمو پاک کنم...یاد چهره ی برافروختش و ارایش خیالیش روی صورتم توی دلم ناخوداگاه گفتم مسخره...
چشمامو می بندم ...برمی گردم مرور می کنم حرفهاشو...اخ رها تو چطور می خواستی اون پست بنویسی...میبینی خودتم توی مذهبت گاهی تندرو میشی...(بهش فکر می کنم اذیت میشم...)...هواتاریک شده ..ساعت 8شب نشون میده..من هچنان بی حالم..شب تاخوابم میبره 1ونیم شده...صبح باهاشون همراه میشم تاشاید حالم بهتر بشه...برمی گردم..
.یادم میاد بهش گفتم یا..یا...حسهام بده هنوز بده...نمیدونم درسته یا نه...حرفاش یا حرفام...مگه میشه هردو درست باشه؟...
می نویسم صبحت بخیر همراه بایک جوانه گندم...می خوام فکر کنم هردو درست هستیم ...به درک سیاست به درک خیلی چیزها...من دوست دارم کنارم باشه ...فقط بابت خودش ...
#خیلی وقته حسهای متضادی درونم بوجود میاد...حس های بد یاخوب نمی دونم ولی مدام بهم میگن راهی که داری میری درست نیست...
#نوشتم یکی از خادما خواهشا جمع نبستید...
#من به تمام دلیل های ممکن خوبم...))
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی