خرید بک لینک

سرمو به دیوار تکیه میدم...به ساعت گوشیم نگاه می کنم..نگرانم ... گلوم احساس سوزش دارم... کمی به نظر تب دارم...به افرادی که میان و میرن توجهی ندارم...کتابش توی دستمه هراز گاهی نگاهش می کنم...این سالن ..این بچه ها..من اینجا هیچکس نمی شناسم..منتظرشم..اینجا .توی این دانشگاه...پامیشم میرم امور کلاسها...

-ببخشید اقای "ن" امروز اینجا کلاس دارند؟

+نه..( باتعجب نگاهم می کنه ...)...کاریشون داری؟

توی دلم میگم ...نه...فقط ...

هواابری شده...من هنوز نشستم...از قرارمون 6دقیقه گذشته...باید بهش زنگ بزنم اما نمیتونم دوست ندارم اصلا....نمی دونم فامیلش چیه یا کارش چیه اما از وقتی ازش سوال کردم هرازگاهی نگاهم می کنه..انگار به چیزی شک داره...این نگاها اذیتم می کنه...نگران تر میشم ...به گوشیم زنگ میزنه...

-سلام دانشگاهی ؟اومدی ؟ببخشید دیر شد من 5دقیقه دیگه میام

+سلام مشکلی نیست...

///چشمام خستن...باخودم فکر می کنم چقدر خوب میشد دیشب به دوستی درمورد امروزم می گفتم..چقدر خوب می شد الان کسی کنارم بود و باهاش حرف میزدم..دستاشو فشار میدادم و از نگرانی هام بهش می گفتم...اینکه دلم چقدر تنگه..اینکه چقدر خستم...اینکه دوست ندارم اینجا باشم...همش موند توی دلم..دقیقا مثل همیشه...باصدای گوشیم از فکرام بیرون میام...

-سلام من توی ماشین منتظرتم..لطفا بیا بیرون دانشگاه ...

+باشه الان میام ...

میام بیرون..نمی فهممش...بیقرارم...باد میاد..چادرم همراه با باد حرکت می کنه..با ی دستم از حاشیه چادرم گرفتم با دست دیگم کتابشو...کنار بلوار دنبالش می گردم..اونجاست پژو خاکستری با شیشه های دودی رنگ... از آینه کناریش داره مدام نگاهم می کنه...نزدیک میشم در باز می کنه میاد بیرون..می خنده... لباس ورزشی تنشه میدونم ورزش بوده...

+سلام خوبید...دیرشد ببخش..لطفا بشینید...

صندلی عقب ماشینش میشینم...

/////

از ماشینش پیاده میشم..تمام صورتم می سوزه..حس انفجار دارم...بارون گرفته...قطره های بارون می خوره به صورتم..کتابش هنوز توی دستمه...راه میرم اصلا برنمی گردم پشت سرمو ببینم انگاری دارم فرار می کنم...شیشه عینکم خیس خیس...ادامه میدم نمیدونم کی تصمیم میگیرم برم سمت دیگه و منتظر تاکسی بشم....پشت سرم دونفر ایستادن ...به ماشینهایی که باسرعت از جلوم رد میشن نگاه می کنم...به روی زمین که چطور آبها پخش میشن ... قطره های بارونی که به صورتم میخوره...به تمام حرفهام...به حرفاش... حرفاش...

سردم نیست من از درون درحال شعله کشیدنم...

///مثل همیشه نشسته و داره کتاب می خونه...کنارش میشینم به جلد کتابش نگاه می کنم...(کشکول شیخ بهائی)...

بابا من باید باهات حرف بزنم...بهم نگاه می کنه...من چقدر این چشمها رو دوست دارم....

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 20:05

صفحه بندی