از بین جمعیتی بیرون می اومد ..تاتی تاتی می کرد...حواسش کاملا به گامها و اطرافش بود..خیلی مراقب بود نیفته..نگاهش کردم...(بین اون همه کوچولویی که بازی می کردند و اطرافم بودن) دستمو گذاشتم زیر چونم بهش دقت کردم...تمام تلاششو می کرد تا گام درستی برداره...یک گام و همیشه موفق بود...از کنارم که رد میشد بهم لبخند زد...بهش لبخند زدم...هرازگاهی برمی گشت و نگاهم می کرد ...شیطنت داشت اما اروم بود...به زبون خودش گاهی چیزی می گفت...خواستم حواسمو پرت خودم کنم... به دستام نگاه کردم... کیفم که کنارم روی نیمکت بود...حال و روزم خوب نبود...چشمامو بستم...نفس عمیقی کشیدم..چیزی نبود جز تاریکی و صدای هم همه ی مردمی که نمی دیدمشون......دلم لرزید...تاریکی بده...چشمامو زود باز کردم...برگشتم تا ببینمش دوباره...ایستاده بود کنارم... با تعجب نگاهم می کرد به نظر فهمیده بود از چیزی نگرانم ...دستشو گذاشت روی دستم...دستشو توی دستم گرفتم فشار دادم...روبروش نشستم...دستی به موهای طلایی رنگش کشیدم...سختم بود ...سختش بود...اما بغلش کردم...بوییدمش...بوسیدمش...ازینکه به چشمهای قهوه ای رنگش زل بزنم حس خوبی داشتم میدونستم اونم این حس و داره...... نگاهم دوختم به زمین...شالمو درست کردم ...من به شدت خسته بودم... از بازی های بچگانه خسته بودم..... شاید می فهمید توی چشمام پر از خستگی...پر از درد...پاشدم کیفمو انداختم رو شونم...بادیدنش ...بودنش حالم بهتر شده بود....دستشو گرفتم ...همراهش شدم...شاید مسیر ما یکی بود...
+دوست داشتن چیز خوبی...نمیشه دوست نداشت اصلا نمیشه...اما بعضی از دوست داشتن ها کنارش انقدر رنجت میده که باید دوری کنی...دوست داشتن هوووم...چقدر دلم پره ...
+دوستت دارم به بانگ بلند...
+من ممنون میشم اگه قراره از عکسهای پروفایلم استفاده ای بشه...قبلش بهم گفته بشه...این به شدت مضحکانه ست یک متن بزاریم روی عکسی که دیگه مال ما نیست......
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
تاريخ: جمعه
12 خرداد
1396 ساعت: 20:05