خرید بک لینک
دوست داشتید میتونید تصور کنید...به هرحال یکی از تصاویری که هرروز خانواده باهاش روبرو میشن...

اوهوم همه چیز برمی گرده به همین ماه...ماه رمضان...واینکه خدا خواست و من در مشرق بدنیا اومدم(می خندم)...مشرق دقیقا جایی که افتاب زودتر از جاهای دیگه طلوع می کنه...بعله...مسئله سحری...اینجا مشرق است و ساعت 3صبح...بااین جمله..بلندشید سحره...شروع میشه...

کمی هوشیار میشم..صدای دعای سحر میاد و بشقاب و قاشق که چیده یشه...مچاله میشم زیر پتو..به خودم میگم هنوز زوده بلند میشم...بابا معمولا از سر سفره صدا میزنه...اما جمله نهایی..

جمله نهایی و کوبنده برای مامانه..که میاد بالای سرم و میگه...رها اذان شد هااااا...این جمله باتمام شوخی و الکی بودنش انچنان قدرتمنده که همیشه کارساز بوده و خواهد بود...چشم بسته پتو می کشم کنار و بلند میشم..معمولا باکمی غرغر که ای خدا...دوباره سحر شد همراه میشه...(می خندم)چشم بسته بلند میشم راه میرم.. توی راه رفتن تعادل کافی ندارم...دروباز می کنم و اعلام می کنم که بیدار شدم(من بیداااار شدم)البته این بیشتر زمانی که خیلی زیاد خوابم میاد والا به نشستن کنار سفره اکتفا می کنم...

کنار سفره میشینم چشمام هنوز بستس...(موهام دورم ریخته ..به شدت خوابم میاد...صدای خنده های ریز خواهرم میاد که منتهی میشه به اینکه دیوونه ام... :)))...تا میشینم بابا چایی میزاره جلوم..مامان از 2ونیم معمولا بیداره...

شبکه خراسان رضوی همیشه درحال پخشه و اعلام میشه..تا اذان صبح 15دقیقه باقیست...ودرادامه دعای سحر...

((خداخیر بده این دکتر اخری که رفتم و قرص اشتها نوشت...(اصلا فکر نمی کردم روزی برسه که خودم به دکتر بگم...میشه امپول بنویسید؟ و درمقابل جواب این باشه که نه نیازی نیست..اون روز بعد دکتر تا شب باحال بدی که داشتم برای همه تعریف کردم و خندیدم...حالا یک بار خودم خواستم و ننوشتن)نتیجه میشه پرخوری وقت سحر...البته دستور مصرف دونوبت سحر و افطار بود اما به یک نوبت بسنده کردم...البته این اشتها گاها به افطار هم میرسه بخصوص زمانی که کنار خاله باشم و خیلی بده چون امسال تصمیم گرفته بودم موقع افطار فقط چای و نون پنیر بخورم و ادامه ی شام ساعت 11باشه...موفق بودم تاحدودی...))

چایی معمولا تا نیمه می خورم ودرادامه سحری...چشمام سعی می کنم نیمه باز نگه دارم...با اشاره به خواهرم میگم غذاشو بخوره...تازمانی که اعلام میشه تااذان صبح 2دقیقه باقیست باخودم میگه کی میشه برم بخوابم...بلند میشیم وضو و مسواک و جمع کردن سفره و درنهایت نماز...تمام سحر بی خوابی هاش کنار...وقتی کلا خوابم می پره وچادرمو می اندازم روی سرم...تو یادم میای...دقیقا جلوی سجادم...که الان داری چه می کنی...بهت سخت گذشته...تنهایی...وهزار فکر دیگه که درنهایت فقط میتونم برات دعا کنم و از خدا میخام که حالت خوب باشه...سحری باتمام ایناش لذت بخشه...جالبه امسال خیلی راحت بعد سحری می خوابم ...

#دارم ظرف میشورم از پشت میاد موهامو بو می کنه ومیگه:رها تو عاشق منی مگه نه؟ بهش لبخند میزنم و میگه...اره تو عاشق منی که موهاتو هرروز میبافی...((اگه برادری دارید که پیشتونه قدرشو بدونید ...برادرها نعمتند ..خیلی نعمتند...کاش پیشم بمونی برای همیشه...)

#تو هم دوست داشتی..تو هم خیلی دوست داشتی...

#دلم برات تنگ شده خیلی...

#قبول باشه نماز روزه همگی...التماس دعا

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 20:05

صفحه بندی