معمولا وقتی پیشش نبودم تا حدود ساعت 1 شب انلاین براهم ویس می فرستادیم یا چت می کردیم بابت درس وگاهی همزمان درد و دل... ...دلتنگی هاش همیشه برام جالب بوده و هست...اخرین شب امتحان چه حس غریبی داشتیم...
تموم شد...دلم برای همه چیز تنگ میشه..خنده هامون که توی چهار دیواری سالن بدنسازی می مونه تا همیشه...مسخره بازی هامون سر کلاس والیبال...خستگی هامون سرکلاس امادگی جسمانی...جدی شدن هامون سرکلاس اقای :ح:...یواشکی رفتن هامون به اتاق اساتید ...می خندم...چایی های اقای "م" (چقدر دلم براش تنگ شده)و بحث هایی که داشتیم...حتی "او "با نگاه های عمیقش سرکلاس خانم "ب" خاطرم می مونه...دلم برا تک تک خاطراتمون تنگ میشه...
وحتی تو... خیابونها و کوچه ها رو با یادت کز می کردم ..دلم برای اون خیابونها هم تنگ میشه...(رسیدم به کوچه میلاد...اینجا چرا همش تویی...)
پ ن:خندم گرفت خوندمش... بیشتر خوندمش ...اخه چه میدونه..خندم تلخ شد..حس ی خستگی دوساله افتاد رو شونه هام...مگه میشه؟یعنی این همه مدت دروغ بوده؟ ...نهایتش رسیدم ...رها بگذر...بغضم گرفت...باریدم...
واین اهنگ ..
دارم با این اهنگ زندگی می کنم ...
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی