مثلا اسمان به زمین می اید؟؟ ...اگر آن دلبری که باید باشد..بیایید..دستمان را بگیرد(ترجیحا گرمایی باشه ن سرمایی )...
ما را به کویر برده..(کویر هااا همین کویر خودمون... والا درهمین حد قانع :)))..چادری بزنیم و چایی دم کنیم و با دلبرکمان بنشینیم و محو آسمان کویر شویم..ومدام دردلمان قند آب شود بابت وجودش ..بودنش...وبه روی خودمان هم هییییییچ نیاوریم....(هاام نیاوریم )...استکان چای را ازدستمان بگیرد تا مبادا دست عزیزجانش بسوزد...آخر بسیار دوستمان دارد :)...
محض رضای خدا کم خواب نیز باشد تاصبح برایش حرف بزنیم حرف بزنیم...ونگاهمان کند وبازهم نگاهمان کند....
#به قول دوستی مگر دزدی کردم...؟؟؟حرف دلمو نوشتم ...خو نوشتم :))
#گرمایی باشد تا درموقع لزوم آب رویش بریزیم ( کویر و کم آبی :/ ) و غرغر نکند ...لبخند بزند ومابقی آب را اگر مانده بود رویمان بریزد...(دلسوزیم دیگر...) ...(من اصلا خودخواه نیستم :))
#ناگفته نماند با دوستی به کویری (می خندم)رفتیم ..چادرهم زدیم ... محو ستارگان آسمان نیز شدیم...ولی بسیار سرمایی بودن امااااا لبخند زدن...وبازهم لبخند زدن...ودراخر از سرما زیر پتو رفته و خوابیدن...
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی