حدود ی سال که خودمو از تمام دورهمی ها و رفت و آمد ها دور کردم... هربار هم به ی بهانه نرفتم ، ی سال هست که حس میکنم دیگه اصلا حوصله آدم ها رو ندارم، از تنها بودن و سکوت لذت میبرم، حوصله حرف زدن ندارم حتی حوصله شنیدن هم ندارم، خیلی زودتر از قبل اشک میریزم... توی محل کار اما ی دختر اکتیو و فعالم که تمام انرژیشو میزاره، اما همینکه از در مرکز خارج میشم و به سمت خونه میام...دوباره همون دختر ابری و بارونی ام...
+من نیاز به تراپی دارم میدونم، اما اگه دیوونه ترم نکنه..
+ی سال فقط پیاده روی کردم و این اواخر تونستم یکم کوه برم، این برای منی که هرماه حداقل یکبار کوه میرفت یعنی افسردگی کامل.
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی