
بايد لبخند زد و چاي نوشيد وقتي از دور به شلوغي اطراف بعضي آدمها نگاه مي کني...
دوباره چاي... ودوباره لبخند....
و هزار بار ته دل مطمئن شد که فاصله اي که گذاشتی به جا و درست بوده... و بلند شد و رفت.تمام.
+گاهي انقدر حرف توي دلت هست که نمي توني بگي( ي جور بغض که نميشکنه )... درانتها ميشه ي قطره اشک که مي چيکه از روي گونه هات و بعد تو ديگه يادت نمياد چي مي خواستي بگي ...وسرد ميشه همه جا ...سرد سرد...انگاري زمستونه ..
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی