بين حرف هام پريد و گفت دکتر هميشه مربي هاي مهربون مياره ...ميشه شما هميشه بيايد..بهش گفتم من اينجام فقط براي اينکه تو رو اذيت کنم...گفت اخ جون وخنديد..خنديدم...
+باهم حرف نمي زنيم درحد اينکه وارد سالن بشم بگم سلام دکتر و تمام. .حتي تمرين هايي که مي خواد تغيير بده به مربي ديگه ميده تا به من برسونه... وقتي نزديکم مياد وبا بيمار حرف ميزنه بهش نگاه نمي کنم . در مقابل با تمام افراد اونجا حرف ميزنم و گاها پاي درد و دلهاشون ميشينم اينا رو مي بينه و از آينه نگاهم مي کنه .حس مي کنم شبيه پسربچه ها مي خواد حس حسادت نداشته ي منو تحريک کنه که جديدا بلند بلند با مربي ديگه مي خنده و بعد نگاهم مي کنه.( خيلي رفتارهاي اقايون ميشه حدس زد و ميشه حس کرد )يا مي خواد نشون بده چيزي نبوده اتفاقي نيوفتاده حرفي نزده .با تمام اينها گاهي که ميبينم نگاهم مي کنه ميدونم موفق نشده... و در انتها تايم تموم ميشه و بدون نگاه کردن وهيچ حرفي بعد بيمارها خارج ميشم و مستقيم پرو لباس و تمام...اين رفتاراي من هميشه بوده بخصوص توي دانشگاه خيلي مواقع بابت رفتارهاي سردي که با بعضي داشتم خودمو سرزنش کردم اما فکر مي کنم الان در حال حاضر نرمال تر از قبلم...خيلي نرمال تر...
++بنويسم اقايون گاهي شبيه پسربچه ها رفتار مي کنند به کسي برمي خوره؟ بزاريد اعتراف کنم وقتي اين رفتارها رو حس مي کنم دلم براش مي سوزه اما فقط در همين حد و بعد ته دلم ميگم برام مهم نيست و کارمو انجام ميدم.
++ استاد راهنماي سابقم 5روز بلاکم مي کنه 5روز انبلاک...و اين رفتارش چند وقته درحال تکرار شدنه ..درحالي که هيچ پيامي بينمون رد و بدل نميشه...(مثلا مي خواد يچيزي بگه يا فرصت بده به من يا چي واقعا ) ...يا نه مي خواد درگيرم کنه که تونسته.
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی