لپها و چشمها قرمز ..لبهام به رنگ سرخ.. بی حال بهش گفتم گلو درد دارم ،سردرد، و تب... انتظار داشتم بگه دختررر واوو نکنه !!! اما خندید و گفت دختر تب عشقه زود بخواب! ... تب عشق :)) ، یکساعتی حرف زدیم.. حتی باهم به سواحل قناری رفتیم و برگشتیم... خندیدیم و ... بهتر شدم و خوابید.
+اگه کسی کنارتونه که وقت غم و دردتون بهش پناه میبرید اسمش دوست نیست...رفیق...رفیق.
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی